: . . .
صدای بوق اتو ... بوس روی گونه ی زن و چشمهای سیاهش ترانه می خواندن
و ماه گریه کنان سوی چشمهام آمد
چه چشمهای قشنگی نگام کن حتما
مرا دوباره بخوان سوی چشمهای خودت
صــــدات را هیجــانی گرفته در دامن
سپید بود و سیاه و سپید بود و نگات
برای شاعر خسته بهانه بود اصلا
که چشمهای تو را توی شعر هجی کرد
چه چشم ها ی ق شن گی خدا تو را با من...
درست زیر درخت انار می رقصید
...
و ماه گریه کنان سوی چشمهام آمد
و قطره قطره ی باران و گونه های من...
تمام می شود و ذهن من هنوز آنجاست
صدای بوق اتو ... بوس روی گونه ی تو
نوشته شده توسط محسن شفاعت پناهی در روز شنبه 22 مرداد ماه سال 1384 ساعت 11:24 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[19]
آخرین مطالب
|